بازم اومدم تا با هم با شیم با شهدا
گلهای بیخار باغ ملکوت
هنوز از پا نیفتادم، اگر چه بال من بشکست
تمام حس پروازم نگو ماندم در این بن بست
پر از عطر گل سرخم ، که در خونش شناور شد
و عطر کوچ دُرنایی ، که با آهنگ در یادست
دلم یک ساحل زخمی، پر از بغض و سکوت ابر
که هرگز او نمی بارد مگر وقتی شوم من مست
شبانگاهان که آوای تغزلهای دل آید
منم قالوا بلی گویان که آری! عاشقی هم هست
تمام کوچه های عشق همه بوی مرا دارند
و در خیل سبکباران، منم یک بیدل بی دست
همیشه خشم ترکشها، همه مهمان من بودند
و بذر تاول خردل که در باغ دلم بنشست
منم بی پا ، منم بی سر، دلم خونین ، لبم خندان
به آئین شقایقها که در صحرا روئیده است
و در قد قامت خونم، گواهی بر ده ام دل را
تقبل منی ای محبوب ، دلم با چشم تو پیوست
همیشه سر بلندم من، چو یک نخل تناور کان
میان شعله ها رقصان، دلش را می دهد از دست
تو ای ناز گل نرگس ، شبی من را بهاری کن
هنوز از پا نیفتادم ، اگر چه بال من بشکست
ما كه:
هر روز به گل ها سلام میكردیم، چرا امروز از احوالپرسی غنچهها دریغداریم؟
هر شام با تبسم شیرین زندگی میخفتیم، امروز با حسرت گذشته دل را چركین میكنیم؟
هر ظهر، میهمان قنوت دست هامان بودیم، امروزسفرة مادیت را بهتر میشناسیم؟
هر روز هنگام غروب، دل به دریایبیكران آسمان میسپردیم و روح را جلا میدادیم، امروز از لطافت خلقت وجلال و جمال خالق غافلیم؟
بیا تا:
یك بار دیر به روزهای نه چندان دور بر گردیم.
یك بار دیگر در قنوتنمازهامان به پرواز در آییم.
یك بار دیگر به همسایگان خود، تبسم زندگیبسیجی هدیه دهیم.
یك بار دیگر به صفر كیلومترها و تازه واردها به دیده احترام بنگریم.
یك بار دیگر هجوم بریم و ما زودتر ظرف های تبركی را شستشو دهیم و همچنان در سلام كردن بر دیگران پیشی گیریم.
مگر چند سال گذشته؟ كوه كه به این سرعت چهره عوض نمیكند.
هر چقدر هم كه سیلاب و طوفان سنگین باشد!

آخرین دفعه باز آمدنم یادت هست؟
بوی باروت و غبار بدنم یادت هست؟
وقتی از پنجره بر چشم تو خندیدم
حالت ساحل دریا شدنم یادت هست؟
روزی از کوچه به تو دست تکان می دادم
دست جا مانده از آن پیرهنم یادت هست؟
خاک انگشتر و تسبیح و پلاکی خونین
جای خالی مرا در کفنم یادت هست؟
آخرین دفعه بازآمدنم یادت ماند
لحظه تازه پرپر شدنم یادت هست؟

سرفه کرد و از کنار من گذشت، چفیه پوش آشنای این محل
او هنوز سر به زیر و ساده است، مردِ با خدای این محل
می توانی از نگاه زرد او، خوشه هایی درد را دروکنی
با عبور او چه تازه می شود! رنگ و بوی جای جای این محل
می شناسمش من آن چنان، که تو کوچک و بزرگ این محله، نیز
تکیه گاه اعتماد کوچه است، پنجه ی گره گشای این محل
سرفه می کند و طعم جبهه را، در هوای کوچه، می پراکند
بوی دودهای شیمیایی آه! خاطرات مرد های این محل
گرچه ذره ذره آب می شود، پیش چشم های گریه ناک من
او هنوز، سر به زیر و ساده است، پنجه ی گره گشای این محل
در سينهام دوباره غمي جان گرفته است
« امشب دلم به ياد شهيدان گرفته است »
تا لحظهاي پيش دلم گور سرد بود
اينک به يمن ياد شما جان گرفته است
در آسمان سينهي من ابر بغض خفت
صحراي دل بهانهي باران گرفته است
از هر چه بوي عشق تهي بود، خانهام
اينک صفاي لاله و ريحانه گرفته است
ديشب دو چشم پنجره در خواب ميخزيد
امشب سکوت پنجره پايان گرفته است
امشب فضاي خانهي دل، سبز و ديدني است
در فصل زرد، رنگ بهاران گرفته است

رفت و برنگشت و اين رسم روزگار ماند
چشم جاده ها هنوز، محو در غبار ماند
اين همه شب است و باز، اين همه حضور تلخ
فصلهاي محکم خالي از بهار ماند
تو همان که رفتهاي، من همان که مانده ام
خواهش دوبارهات، پشت يک حصار ماند
دست مهربان تو، سمت آن طرفتر است
يک کبوتر غريب، باز بيقرار ماند
گرچه تکهتکه است و دلي شکسته است
خوب شد که لااقل از تو يادگار ماند
سالها گذشت و هيچ، باورت نميشود
چشمهاي من هنوز پاي انتظار ماند
صحرگاهان چو نامت حك شده بر لوح قلب من حديث روضه رضوان بود سوداي قلب من
به پا خيزم وضو سازم به ذكرت مي گشايم لب كه باشد ذكر تو مي بر وجود بي صفاي من
شود آيا كه بخشي از كرم بر من گناهانم بشويي از دل و جانم تمامي خطای من
تمام عمر خواهان غلاميّت بُدم امّا مرا دور از تو گردانده گناه و اشتباه من
مكن بر جان مسكينم ترحّم اي رحيم جان اگر باشد كريميّت كم از عصيان و ننگ من
اگر دستم نگيري و نباشي تو نگهدارم همه عالم بود تيره بود ظلمت براي من
اميدم را مكن نوميد مران از درگهت يارا هرآنكس را كه باشد حال او مانند حال من
ماکه ابراهیم همت داشتیم سینه چاکان ولایت داشتیم
پس چرا امشب به ساحل مانده ایم
در پوست خود نمی گنجم ٬ گمشده ای دارم و خویشتن را
در قفس محبوس می بینم و می خواهم از قفس به در آیم .
سیم های خاردار مانع اند .
من از دنیای ظاهر فریب مادیات و همه آنچه از خدا بازم می دارد متنفرم .
شهید حاج محمد ابراهیم همت

پندار ما این است که شهدا رفته اند و ما مانده ایم اما حقیقت این است که
زمان ما را با خود برده است و شهدا مانده اند....
سید شهیدان اهل قلم « سید مرتضی اوینی
ای جوانان بر خیزید و نگذارید یاد و سیره ی شهدا در قلبهایمان محو شود
البته بهتراست بگوییم نگذارید یاد وسیره ی شهدا راازقلبهایمان محو کنند

بیاییدهیچ گاه در زندگی شهدا را از یاد نبریم
امان از فراموشی لاله ها


از خدا یک کمی وقت خواست
وای ای داد بیداد
دیدی آخر خدا مهلتش داد
*
آمد و توی قلبت قدم زد
هر کجا پا گذاشت
تکه ای از جهنم رقم زد
*
او قسم خورد و گفت
آبروی تو را می برد
توی بازار دنیا
مفت قلب تو را می خرد
*
آمد دور روح تو پیچید
بعد با قیچی تیز نامریی اش
پیش از آنکه بفهمی
بالهای تو را چید
*
آمد و با خودش
کیسه ای سنگ داشت
توی یک چشم بر هم زدن
جای قلبت
قلوه سنگی گذاشت
قلوه سنگی به اسم غرور
بعد از آن ریخت پرهای نور
وشدی کم کم از آسمان دور دور
*
برد شیطان دلت را کجا، کو؟
قلب تو آن کلید خدا ، کو؟
*
ای عزیز خداوند
پیش از آنکه درآسمان را ببندند
پیش از آنکه بمانی
توی این راههای به این دور و دیری
کاش برخیزی و با دلیری
قلب خود را از او پس بگیری.
در کوچه ی درس رهگذریم هنوز وین راه دراز می سپاریم هنوز
از اول ثبت نام دو سه ماهی می گذرد ما واحد پاس نکرده داریم هنوز
لحظه جدايی....
فرا رسيد لحظه اي كه كاش فرا نمي رسيد.
فرا رسيد لحظه اي كه كاش در اعماق زندگي محو مي شد و به سر نمي رسيد.
لحظه جدايي چقدر سخت است .
لحظه جدايي دو رفيق تنهايي ها ، دو رفيقي كه با هم در لحظه هاي غربت بودند ، و درد و دل مي كردندو درد دل هم را احساس ميكردند از ته دل.
با هم بودند در تمام لحظه هاي غربت ، در تمام لحظه هاي شادي و غم و غصه با هم بودند و خاطرات زيبا و بياد ماندني بر جا گذاشتند.
حالا كه خاطرات زيبا به جا گذاشتند و هميشه با هم بودند اينك بايد از هم جدا شوند.
لحظه جدايي خيلي سخت است لحظه اي كه تنها در چشمان دو رفيق اشك ديده ميشد.اشك دوري ، اشك فاصله ، اشك جدايي.
اشكهايي كه هر قطره از آن بيانگر يك خاطره از لحظه هاي با هم بودنشان بود.
قطره اول كه از چشمانشان جاري شد به ياد روزهاي آشناييشان ريخته شد.
قطره دوم اشكهايشان، به ياد روزهايي كه با هم بودند ريخته شد.
قطره سوم اشكهايشان به ياد لحظه سخت جداييشان ريخته شد ، و بقيه اشكهايشان فقط براي اينكه دلشان خالي شود وديگر بغضي در گلويشان نباشد از چشمانشان سرازير شد.به ياد خنده ها ، قهقهه ها ، به ياد غصه ها ، شادي ها و گريه ها اشك ميريختند.و اينك زمانش و فرا رسيده بود كه شعر جدايي را مي خواندند.
شعري كه در آن آواز غمگيني بود ، شعري كه در آن آواز آغاز جدايي بود.
دست رفاقت در دستان هر دويشان گرماي خاصي به آن لحظه سرد غمگين بخشيده بود اما سرنوشت اينچنين مي خواست!
حالا كه آنها از هم جدا شده اند و بايد دوري هم را تحمل كنند در عوض قلبهايشان تا ابد در كنار هم به رسم رفاقت باقي خواهد ماند.

قبل از هر چیز باید از عزیز دلی که این نکته متذکر شد که یکی از عکس هایی که من گذاشته بودم به عنوان مرقد امام رضا در اصل مرقد امام حسین بوده تشکر کنم و به بزرگواری خود ببخشید.
خوشم که جوهر عشق تو در سرشت من است
محبت تو همان خط سرنوشت من است
گناهکارم و از آستان قدس حسين
کجا روم به خدا کربلا بهشت من است

روي قبرم بنويسيد مسافر بوده است
بنويسيد كه يك مرغ مهاجر بوده است
بنويسيد زمين كوچه ي سرگردانيست
او در اين معبر پرحادثه عابر بوده است
مبادا با دیدن عکس شهدا،عکس شهدا عمل کنیم

واسه اون پرچم سرخت روی اون گنبد زرین
واسه اون شش گوشه تو واسه اون هوای غمگین
ای خدای مهربونی دل من تنگه می دونی

حدیث عشق تو دیوانه کرده عالم را
به خون نشانده دل دودمان آدم را

آقاجون توهرنفس معجزه عیسی میکنی
بی عصا کار هزارهزار تا موسی میکنی

کربلا بود، زینب بود، حسین و علی اکبر
نینوا بود، سجاد بود، قاسم و علی اصغر
عاشورا شد، حسین بود، عباس بود، حبیب بود و زهیر
عصر بود...
زینب بود، سجاد بود، رقیه و سکینه
زینب بود، زینب بود،... حسین نبود
اربعین بود، زینب بود، سجاد بود، رقیه نبود
1367 سال گذشت...
حسن نیست، زینب نیست، سجاد نیست ...
ما هستیم، ما می مانیم، ما خواهیم ماند ...
التماس دعا
کاروانی ز ره دور آید
همچو موسی که سوی طورآید
آیداینجانگردطلعت حق
بنماید به جهان قدرت حق
لیک چون او.ارنی فرماید
حق رخ خویش بدو بنماید
آنچه درطورندیده موسی
اوببیند به صف کرب وبلا
ذوالفقار علیش اندرمشت
خیل دلباختگانش درپشت
یکطرف اکبرویکسواصغر
یکطرف عون ودگرسوجعفر
اصغرش گرچه که خرداست بسال
لیک از عشق بود مالامال
سویی عباس ودگرسواصحاب
همه سرمست ازآن باده ناب
همه پروانه آن شمع صفا
جانسپاران شه کرب وبلا
لیک تشویش حسین ازهمه بیش
می رود در ره حق پیشاپیش
رود واز همه اسرارآگاه
گرید وگوید انا لله
چونکه دانست زمن کرب وبلا
گفت سرمنزل مقصود اینجاست
که دراین ملک سرمابرود
تن رها سازد.ازاینجا برود
خون مانیز روان میگردد
زیب تاریخ جهان میگردد
سیل گردد.همه دنیاپوید
خانه ظلم و ستم را پوید
هرکه دل در غم آن یار سپرد
وعده عشق بسر خواهد برد
زندگی تا همه ننگ و بند است
کشته عشق سعادتمند است

یک لحظه ببند چشم خود را
تا قصه ای آشنا ببینی
پایان قشنگ کربلا را
از دختر کربلا ببینی
پس خوب ببین که دختر آنجاست
بالای سر پدر نشسته
از لرزش شانه هاش پیداست
بغضی که به حنجرش شکسته
گقتی که چقدر کوچک است او
افتاده به خاک از غم و درد
ای کاش کسی می آمد او را
از روی زمین بلند می کرد
حالا تو ببین ادامه اش را
پایان قشنگ قصه اینجاست
او نیز ادامه حسین است
دیدی که خودش چگونه برخاست
برخاست به جنگ دشمنان رفت
این بار خودش بدون بابا
برخاست به دیگران بگوید
فریاد بلند کربلا را

اینم تقدیم به عزیز دلی که دلش می خواست بره کربلا
انشاءالله نصیب هر دو تا مون بشه بریم کربلا
واقعا به من خوش گذشت و امام رضا سعادت نصیبم کرد تا در کنار عزیز دلی قرار بگیرم که خیلی دلم می خواست ببینمش و خدا کمک کرد دیدارمان به وقوع پیوست
انشاءالله در هرکجا هست موفق باشد .
توصیه اخلاقی: هیچ وقت لطف خدا را دست کم نگیرید و من در این سفر به هم ثابت شد که خدا بنده هاش رو خیلی بیشتر از اونی که خودمون فکر می کنیم دوست داره.
و د رآخر برا م دعا کنید تا بتونم دوباره خدمت برسم
تعجیل در ظهور امام زمان (عج) صلوات
اینم عکس بابام که عزیز دلم می خواست ببیندش.

به خدا ، يه دل دارم ، اونم مال امام رضاست

پنجره فولاد رضا(ع)، برات کربلا ميده
هرکي ميره به کربلا،از حرم رضا(ع) ميره


این منم یه بنده ام ، باز اومدم زیارتت
این منم یه مخلصم ، باز اومدم به دیدنت
واسه خاطـر دلـم ، یه نگاهی به من بکن
قربــون غــریــبـی و ، فــدای اسـتقامتت
باز می خوام واسطه شی برای این همه گناه
کـــو چــیــکه وجود تو، شرمنده صداقـــتــت
دلم از غــصه پر ، چــشــمـام از شرم و حیا
چطوری نـگات کــنم ، قربون اون شرافتت
دســتمـو بـگـیر که من گدای درگاهـت شـدم
محـتاج بـزرگـیـت و دلـبـستـــه ســخــاوتـت
زبـونـم بـند اومده،خودت بخون از تو چشام
کـــه گــنـاهم چـی بـوده، فدای اون کرامتت
آهوی دشــتم و از حــادثــــه گــرگ ، زخمی
امیــدم تــو هـسـتی و آرزوی ضــمــانــتت
منو از پــیـش خودت بــا دست خالی رد نکن
آخـه تو رضــایی و، ممـنون اون رضایتـت.

مبادا اعمال نيك را به اتكاى دوستى آل محمد عليهم السلام رها كنيد؛ و مبادا دوستى آل محمد عليهم السلام را به اتكاى اعمال صالح از دست بدهيد، زيرا هيچ كدام از ايـن دو، به تنهايى پذيرفته نمى شود
اینم عکس هایی از حرم امام رضا(ع) امید وارم خوشتون بیاد

.jpg)

((به امید دیدار در مشهد مقدس کنار بارگاه ملکوتی امام هشتم ))
نامه دختر شهید ناصری به بابا
بابا جان باز سلام ![]()
ای پدر جان منم زهرایت دختر کوچک تو ای امید من و ای شادی تنهایی من
به خدا این صدمین نامه بود از چه رو هیچ جوابم ندهی ؟
یاد داری که دم رفتن تو دامنت بگرفتم ؟ من به تو می گفتم پدر اینبار نرو پدر اینبار نرو
من همانروز بله فهمیدم سفرت طولانی ست
از چه رو ای پدرم تو به این چشم ترم هیچ توجه نکنی ؟
به خدا خسته شدم 
به خدا قلب من آزرده شده
چند سال است که من منتظرم
هر صدایی که ز در می آید همچو مرغی مجروح پابرهنه سوی در تاخته ام 
بس که عکست به بغل بگرفتم رنگ از روی من و عکس چو ماهت رفته است
من و داداش رضا بر سر عکس تو دعوا داریم
او فقط عکس تو را دیده پدر با جمال تو سخن می گوید
مادرم از تو برایش گفته او فقط بوی پدر را ز لباست دارد 
بس که پیراهن تو بوییده بس که در حال دعا رو به سجاده تو اشک فشان نالیده
طاقتش رفته دگر پای او سست شده دل او بشکسته
به خدا خسته شدیم
پدرم گر تو بیایی به خدا من ز تو هیچ تقاضا نکنم
لحظه ای از پیشت جای دیگر نروم هرچه دستور دهی من بلافاصله انجام دهم
همه دم بر رخ ماه و قدمت بوسه زنم
جان زهرا برگرد
جان زهرا برگرد
دائما" می گویم : مادرم هرکه رفته است سفر برگشته پدر دوست من پدر همسایه پدران دگر
پس چرا او سفرش طولانی است ؟
او کجا رفته مگر ؟
او که هرگز دل بی مهر نداشت او که هر روز مرا می بوسید
او که می گفت برایش به خدا دوری از ما سخت است
پس چرا دیر نمود ؟
آری من می دانم که چرا غمگین است علت تاخیرش من فقط می دانم
آخر آن موقع ها حرف قرآن و خدا و جون بود
کربلا بود و هزاران عاشق
همه مسئولین چون رجایی و بهشتی بودند 
حرف یکرنگی بود
ظاهر و باطن افراد ز هم فرق نداشت
همه خواهرها زیر چادر بودند
صحبت از تقوی بود همه جا زیبا بود
پارک هم بوی شهادت می داد جای رقص و آواز همه جا صوت دعا می آمد
کوچه ها راست و مردم همه راست همگی رو به خدا همه خط ها روشن خوب و خوانا بودند
حرف از ایمان بود حرف از تقوی بود
اما امروز پدر
درد دل بسیار است
همه آنچه به من می گفتی رنگ دیگر دارد یا بسی کمرنگ است
من که می ترسم تنها به خیابان بروم مادرم می ترسد او به من می گوید در خیابان خطر است
بر سر بعضی ها چادری پیدا نیست مویشان بیرون است
همه عینک دارند به نظر می آید چشمشان معیوب است راهشان پیدا نیست
خط کج گشته هنر
بی هنرها همگی خوب و هنرمند شدند
کج روی محبوب است
در مجالس و سخنرانی ها جای زیبای شهیدان خالی ست یا اگر هست از آن بوی ریا می آید
نامهای شهدا از روی اماکن همه برمی دارند
از دل غمزده ما همگی بی خبرند یا نه بهتر بگویم بر روی اشک یتیمان شهید جنگ شادی دارند
سرقت مال عمومی هنر است
ترس از آزادی است
ترس از رابطه با امریکاست
آری من می دانم علت غصه و اندوه تو بابا این است
پدرم من اینبار می نویسم که اگر بازگشتن ز برایت سخت است ما بیاییم برت
تو فقط آدرست را بنویس در کجا منزل توست 
مادرم می داند مادرم می داند
او به من می گوید پدرت پیش خداست در بهشتی زیبا با همه هم سفرانش آنجاست
خانه اش هم زیباست
حضرت خامنه ای هم می گفت: دخترم غصه نخور پدرت خندان است دوستت می دارد
تو اگر گریه کنی پدرت هم به خدا می گرید 
همه شب لحظه خواب پدرت می آید صورتت می بوسد دست بر روی سرت می کشد او
من از آن لحظه دگر شاد و خوشحال شدم
از خدا می خواهم تا که جان در تنم است تا حیاتی باقیست رهبرم چون پدری بر سر من زنده بود
چهره زیبایش چون جمال مه تو شاد و پرخنده بود 
من به تو قول دهم که دگر از این پس اینهمه اشک غم انگیزه نریزم بابا
همچو مادر از فراق رویت نیمه شب نوحه و زاری نکنم
تو فقط ای پدرم از خدایت بطلب که من و مادر و این امت اسلامی ما
همگی چون تو پدر راه ما راه شهیدان باشد دائماٌ بر سر ما سایه رهبر و قرآن باشد 
پدرم خندان باش
من به تو مفتخرم
باغبان هستي:
مادر، اي لطيف ترين گل بوستان هستي، اي باغبان هستي من، گاهِ روييدنم باران مهرباني بودي که به آرامي سيرابم کند. گاهِ پروريدنم آغوشي گرم که بالنده ام سازد. گاهِ بيماري ام، طبيبي بودي که دردم را مي شناسد و درمانم مي کند. گاهِ اندرزم، حکيمي آگاه که به نرمي زنهارم دهد. گاهِ تعليمم، معلمي خستگي ناپذير و سخت کوش که حرف به حرف دانايي را در گوشم زمزمه مي کند.
گاهِ ترديدم، رهنمايي راه آشنا که راه از بيراهه نشانم دهد. مادر تو شگفتي خلقتي، تو لبريز از عظمتي؛ تو را سپاس مي گويم و مي ستايمت.
تقدیم به گل سر سبد خانه مادر و برادرعزیزم و.......
ويرانه نه آن است كه جمشيد بنا كرد![]()
و يرانه نه آن است كه فرهاد فرو ريخت![]()
و يرانه دل ماست كه هرجمعه به شوقت![]()
صد بار بنا گشت و دگر بار فرو ريخت![]()
باز مثل هرشب كسلم قصه نشسته رو دلم
ميگن بازم شهيد مياد يه عالمه خيلي زياد
دسته گلاي بي زبون گمشده هاي بي نشون
يه ذره خاكسترشون دو حلقه انگشترشون
يه تيکه استخون سر يه شاخه گل يه بال پر
يه دکمه پيرهنشون يه ذره خاک تنشون
تابوتاي يه اندازه تو هرکدوم يه سربازه
ابره که بر تن مي زنه باده که شيون ميزنه
تابوتا خيس آب ميشن دسته گلا خراب ميشن
مي پيچه تو شهرو دهات عطر سلام و صلوات
اي مادراي مهربون ، بچهاتون بچهاتون
دسته گلائي که داديد به کربلا فرستادين
حالا با تابوت امدن با بوي باروت امدن
سرندارن پاندارند چشم تما شا ندارند
مادرا از خدا مي خوان با گريه و دعا مي خوان
تابوتاشون رو باز کنند بچهاشون رو ناز کنند
هرکجا اسفند و دود تاکور بشه چشم حسود
اما بوي عجيب مياد بو کني بوي سيب مياد
ميگن کسي که پا بشه زائر کربلا بشه
سربه بيابون بزارند توعاشقي جون بزارند
انجا که آفتاب ميشينه باغ گل سيب مي بينند
بچهاي نجيب من باغ گلاي سيب من
رو عشقتون پا نزارين حسين تنها نزارين
بي تو ديگر لحظه هايم خالي است تا قيامت اشك هايم جاري است
بي حضورت بال پروازم شكست هر شبي يك قاصدك پيشم نشست
رفتي و ديگر نديدم روي تو تا ببوسم گونه خندان تو
رفتي و با رفتنت قلبم شكست اسمان هم چشم هايش را ببست
رفتي و تنهاترين در خلوتم باز هم با عكس تو در حيرتم
يادت گرامي و راهت پررهرو 
تقديم به پدر عزيزم

داغ دل لاله ![]()
امروز برای شهدا وقت نداریم
ای داغ دل لاله تو را وقت نداریم
با حضرت شیطان سرمان گرم گناه است
ما بهر ملاقات خدا وقت نداریم
چون فرد مهمی شده نفس دغل ما
اندازه ی یک قبله دعا وقت نداریم
در کوفه تن غیرت ما خانه نشین است
بهر سفر کرببلا وقت نداریم
تقویم گرفتاری ما پر شده از زر
ای داغ دل لاله تو را وقت نداریم
هر چند که خوب است شهیدانه بمیریم
خوب است ولی حیف که ما وقت نداریم

قطعه گمشده اي ازپرپروازكم است
يازده بارشمرديم ويكي بازكم است
اينهمه آب كه جاريست نه اقيانوس است
عرق شرم زمين است كه سربازكم است...!

حيف از حريم اوست که من زائرش شوم
حيف از جمال اوست که من ناظرش شوم
حتي اگر غريب بماند ظهور دوست
حيف از سپاه اوست که من ناصرش شوم
ظهور در تعجیل امام زمان(عج)صلوات
به : خانواده هاي معظم مفقودالاثر
كجاي منطقه جا ماندي كه من به جانِ تو خشنودم
نشان به اين كه تو اين جايي به بي نشانِ تو خشنودم
تو در كجاي زمين هستي به آسمان نكند رفتي؟
من از زمين و زمان تنها به آسمان تو خشنودم
به شانه هاي تو محتاجم دلم گرفته بيا سرگرد
ستاره مالِ خودت باشد به كهكشان تو خشنودم
انار زخمي سارا را چقدر پز بدهد دارا؟
به آب هاي جهان بابا كه من به نانِ تو خشنودم
مگر نه اين كه پدر بايد براش ارثيه بگذارد
من از تو هيچ نمي خواهم به استخوان تو خشنودم

صداي جبهه بلنده ... ميگه چفيه بي وفا شد ... رمز سربند يا زهرا ... مثل اينكه بر ملا شد ... ديگه حالت
دوكوهه ... شبيهه كرب و بلا شد ... وقتي گفتيم از شلمچه ... جواب ما ناسزا شد...جاي هر خون
شهيدي ... مجلس گناه به پا شد ... گوييا سر حسين هم دوباره رو نيزه ها شد ...بسيجي خسته
نباشي ... دشمنت حاجت روا شد ... صورت غريب رهبر ... شبيه مادر ما شد ........