دشت با خونت گره خورد و به ادراكت رسيد
اشك شد، اندوه شد، تا كوچ غمناكت رسيد
تكّه تكّه شد دو بالت در ميان شعلهها
تا هواي پر زدن بر جسمِ صد چاكت رسيد
ماه هم از لا به لاي نخلهاي سوخته
پر زد و مثل گُلي بر پيكرِ پاكت رسيد
شال سبزت سرخ شد در بادها رقصيد و بعد
مثل لاله آمد و بر سردي خاكت رسيد
شور و حال آسمانها در پر و بال تو بود
تا به آن سوي افقها روح چالاكت رسيد
قد كشيدي تا خدا، از خاك تشنه پر زدي
چشمهاي خسته، تا ادراك افلاكت رسيد
اي صداي سوخته! از تو غزل آغاز شد
تا انالحق گفتني از حنجر پاكت رسيد.
اين چندمين نامه است بابا، مينويسم!؟
هرچند يادت نيست امّا مينويسم
ديروز هم برگشت خورده نامههايم
من بااميد اين نامهها را مينويسم
امروز با سارا كمي دعوايمان شد
از قهرها، از آشتيها مينويسم
خانم معلّم، نمرهي عالي به من داد
او گفت: من با عشق انشا مينويسم
مادر برايم قصّهاي از كربلا گفت
در نامهام عين همان را مينويسم
او از تحمّل گفت از ياسي سهساله
از تشنگي، از صبر، دريا مينويسم
از دختري كوچك كه نامش هم رقيّه است
از بيوفاييهاي دنيا مينويسم
بابا! دلم ابري ست ميل گريه دارد
دلتنگيم را از همينجا مينويسم
اين نامه را هم پست خواهم كرد امروز
امّا برايت باز فردا مينويسم

بعد از تو باغها همه در دود گم شدند
خورشيدها در آن شبِ مسدود، گم شدند
دريادلانِ مدّعيِ روزهايِ جنگ
در ميزهاي كوچك و محدود گم شدند
تقصير ما نبود بلدهاي كاروان
در كورهراههايِ مهآلود، گم شدند
ديگر كسي به معجزهاي پا نميشود
پيغمبران در آتشِ نمرود، گم شدند

شهید سید مرتضی آوینی در شهریور سال 1326 در شهر ری متولد شد تحصیلات ابتدایی و متوسطهی خود را در شهرهای زنجان، کرمان و تهران به پایان رساند و سپس به عنوان دانشجوی معماری وارد دانشکدهی هنرهای زیبای دانشگاه تهران شد او از کودکی با هنر انس داشت؛ شعر میسرود داستان و مقاله مینوشت و نقاشی میکرد تحصیلات دانشگاهیاش را نیز در رشتهای به انجام رساند که به طبع هنری او سازگار بود ولی بعد از پیروزی انقلاب اسلامی معماری را کنار گذاشت و به اقتضای ضرورتهای انقلاب به فیلمسازی پرداخت:
حقیر دارای فوق لیسانس معماری از دانشکدهی هنرهای زیبا هستم اما کاری را که اکنون انجام میدهم نباید به تحصیلاتم مربوط دانست حقیر هرچه آموختهام از خارج دانشگاه است بنده با یقین کامل میگویم که تخصص حقیقی در سایهی تعهد اسلامی به دست میآید و لاغیر قبل از انقلاب بنده فیلم نمیساختهام اگرچه با سینما آشنایی داشتهام. اشتغال اساسی حقیر قبل از انقلاب در ادبیات بوده است... با شروع انقلاب تمام نوشتههای خویش را - اعم از تراوشات فلسفی، داستانهای کوتاه، اشعار و... - در چند گونی ریختم و سوزاندم و تصمیم گرفتم که دیگر چیزی که "حدیث نفس" باشد ننویسم و دیگر از "خودم" سخنی به میان نیاورم... سعی کردم که "خودم" را از میان بردارم تا هرچه هست خدا باشد، و خدا را شکر بر این تصمیم وفادار ماندهام. البته آن چه که انسان مینویسد همیشه تراوشات درونی خود اوست همهی هنرها این چنین هستند کسی هم که فیلم میسازد اثر تراوشات درونی خود اوست اما اگر انسان خود را در خدا فانی کند، آنگاه این خداست که در آثار او جلوهگر میشود حقیر این چنین ادعایی ندارم ولی سعیم بر این بوده است."
![]()
او» جنگيد .. من تماشا کردم .. و تو فرار کردي
«او» به اروند زد .. من توي کم عمق استخر شنا کردم .. و تو با اسکي روي آب مزاحم خواب ماهيها شدي
«او» ژ3 دست گرفت .. من با تفنگ ساچمه اي پسر خاله ام حال کردم .. و تو با تفنگ شکاري ات به شکار بلدرچين رفتي
«او» مين گوجه اي خنثي کرد .. من با گوجه سبز پينگ پنگ بازي کردم .. و تو بازي گلف را بردي
«او» با صداي آهنگران بزرگ شد .. من در حمام با صداي خودم صفا کردم .. و تو جديد ترين RAP ها را زمزمه کردي
«او» عکس چمران رو قاب گرفت .. من عکس گربه هاي ملوس رو از حاشيه ناصر خسرو خريدم .. و تو Play Boy خود را ورق زدي
«او» در فکه تشنگي کشيد .. من ني رو تو شکم سانديس فرو کردم .. و تو ليمو ترش را در ماء شعير فشار دادي
«او» زخمي شد .. من نزديک بود دلم بسوزد .. و تو جاي نيش پشه را خاراندي
«او» شيميايي شد .. من سرما خوردم .. و تو گلويت را صاف کردي
«او» لباس بيمارستان پوشيد .. من جلو آينه پيراهن تازه ام را نگاه کردم .. و تو به دنبال مايو امريکايي ميدان محسني را زير پا گذاشتي
«او» به اتاق عمل رفت .. من به اتاق پذيرايي رفتم .. تو به اتاق بازرگاني رفتي که شير خشک وارد کني
«او» شهيد شد .. من خواب ظهرم رو از دست دادم .. و تو دمر روي تخت افتادي و اروغ زدي
«او» به اقيانوسي از نور افتاد .. من زير چراغ مدادي به تماشاي ويترين ايستادم .. و تو مه شکن بنزت را در تونل کندوان روشن کردي
«او» هنوز يک آرزوي بزرگ است .. من . . . .. و تو
در فکه کاری ناتمام داشت که می باید انجامش می داد. صدای بچه های گردان کمیل را می شنید که همت را صدا می زدند «حاجی، سلام ما را به امام برسان. بگو عاشورایی جنگیدیم.» و گریه ی همت را که ملتمسانه سوگندشان می داد « تو را به خدا تماستان را قطع نکنید. با من حرف بزنید، حرف بزنید.»
کریم نجوا را می دید که از کنار بچه ها می دوید و می خندید: «بچه ها! دیر و زود دارده، اما سوخت و سوز نداره».... یکی می افتاد، یکی بلند می شد. یک آب می خواست، زمین تشنه بود، آسمان تشنه بود، فریاد عطش کران تا کران را در بر می گیرد... و سید داشت برنامه ی عاشوراییش را می ساخت.

تصاویری از شهید اوینی:




ديروز، پاي مصنوعي، دستان نا مرئي
امروز، اعتياد، هپاتيت،HIV
ديروز، نه شرقي نه غربي ...
امروز، تئوري قرص هاي اكستازي
ديروز سلام بر چشمان شيشه اي
امروز يك ميليون جراحي بيني، لنزهاي رنگي
ديروز آژير قرمز، اضطراب هاي زرد، انتظار هاي سپيد
امروز، عشق هايي كز پي رنگي بود......
ديروز سفر به چزابه، از كرخه تا راين، بوي پيراهن يوسف
امروز " توكيو بدون توقف "
ديروز، انبوه جانبازان شيميايي
امروز راديو فردا، موج BBC
ديروز، نخل هاي افسرده، زيتون هاي كال
امروز،CD جشن جديد استقلال
و امروز هنوز نسيم لبخند هاي بسيجي ما را به فردا اميدوار كرده
البته بسيجي اصيل کم و بسيجي نما و متعصب زيا د
بسيجي که به مردم گير مي ده زيادي... اين بسيجي نيست
بسيجي بايد در کمک مردم باشه

ديروز الو!الو ! يا حسين . آنجا جبهه است ؟؟؟
امروز شماره مورد نظر در دسترس نمي باشد the mobile set is off .عشق بي پاسخ ديروز زنده باد بسيجي، بي حجاب محتاج نگاه ديگران است امروز، نگاه زاده علاقه است، حجاب كيلو چند؟؟ ديروز، آب و آيينه و قرآن، خدانگهدار. امروز ، گود نايت، باي باي ديروز كربلاي 1 ، كربلاي 2 ، كربلاي 3 امروز 50 ميليارد باد هوا، خيالي نيست ديروز ماشين اداره، بيت المال امروز ماشين اداره، مال البيت

داغ لاله
دلم داغ هزاران لاله دارد
سکوتم يک نيستان ناله دارد
بگو امشب ز مظلوميت عشق
گلويم بغض چندين ساله دارد
چو ني مينالم از درد جدايي
و از گلها نميآيد صدايي
هميشه ورد لبهاي من اين است
"کجاييداي شهيدان خدايي

خوش به حال اهل شلمچه، اهل دوکوهه،اهل بهشت
که خدا اسم همشــــــــونو بین ســــپاه
مهــدی نوشتیه کلاس عشـــــق، بچــــه هاش دلداده، بی همتـــــا
دار و ندار همشـــــــون
ســـــــــــربند یــــــــا زهرا
وقتی که ایران هست خلیج یعنی فارس
تاریخ می لرزد از خشم قوم پارس
جز این اگر باشد، خلیج آبی نیست
بی سایه ی ایران، غیر از سرابی نیست
تا میهن کاوه، تابوت ضحاک است
این سرزمین از هر اهریمنی پاک است
صدها هزار آرش، جان در کمان دارند
تیری اگر کاریست، این عاشقان دارند
وقتی هویت را در نام می جویند
هر بی نشان ناچار، صد یاوه می گوید
چیزی که در صلح است،از جنگ می خواهند
قدرت اصالت نیست، فرهنگ می خواهد
ما وارث کوروش، فرزند جمشیدیم
پیروز بی برده، بت نپرستیدیم
ما ریشه ای دیرین در عشق و خون داریم
ما در شب تاریخ، تا صبح بیداریم...

شهدا اين زخمخوردگان تير عشق، 
اين بىتوقعان بىتوقعتر از كوير! رفتند تا ابرهاى سياه را از آسمان انديشهها فرارى دهند.
رفتند تا زمستان بوى بهار بگيرد، اگرچه نگاههاى سرد هميشه بر سنگفرش مزار مقدسشان جا خوش كرده!
رفتند، تا همواره بر سايههاى ترديدمان آفتاب يقين بتابد و گرمى خورشيد را براى سايههاى دور دست معنا كند.
رفتند، دريادلان دريايى كه ما هرگز نخواهيم توانستحتى تصور ساحل دريايى آنها را داشته باشيم.
رفتند، روشنهاى بىخورشيد، آنان كه هرگز به شب نخواهند رسيد.
آنانى كه قصه عشقشان با قصه عشق فرهادها و مجنونها هرگز قابل قياس نيست،
پرستوهاى عاشقى كه بىشك زمينى نبودند.
آنانى كه طوفان را شرمنده كردند و عشق را به زنجير كشيدند.
شهدا رفتند و ما ماندهايم، با كولهبارى از شرمندگى و حسرت!
شرمنده عروج سرخشان و حسرت كش حضور سبزشان!
سلام خوبي با با يي كجايي بابايي هيچ مي دوني چقدر دلم برات تنگ شده چرا يه سري به من نمي زني مگه من پسرت نيستم چرا لا اقل تو خوابم هم نميا يي بابا يي بي معرفت نشده ديگه بابا با مرام صفاتو عشقه به خدا خيلي تنهام از اين دنيا مي ترسم همه مثل گرگن بابايي خيلي از رفيقات كه موندن هر روز خونه دل مي خورن يكي يكي شهيد ميشن اخه خوشتيپ نگفتي من بين اين همه قلب هاي سنگي و ترسناك تنهايي چي كار كنم بابايي كمتر از يك سالم بود كه رفتي من نمي دونم گفتن واژه پدر چه مزه اي داره و شيريني داشتن پدر يعني چي ولي تو رو به جونه مادرت زهرا (س) اون دنيا منو يادت نره ها بابا قول بدهي ها اخه يه حقي هم پدر بر گردن پسر داره من حقمو اون دنيا ازت مي خوام بابايي تنهام به خدا تنهام بابا جون يه سري كه اين نامه منو بخونن پيشه خودشون ميگن اين پسره با اين سنش بچه شده ولي هر چي دلشون مي خواد بزار بگن باباي خودمي دوست دارم باهم اينطوري حرف بزنيم خودمونه عشقه با مرام حرف بقيه رو بی خیال بابا جون معذزت مي خوام كه يه همچين نامه اي برات نوشتم اخه دلم خيلي گرفته بود بخدا اين شعر و برا تو نوشتم بابا حتما بخونش
بي تو ديگر لحظه هايم خالي است تا قيامت اشك هايم جاري است
بي حضورت بال پروازم شكست هر شبي يك قاصدك پيشم نشست
رفتي و ديگر نديدم روي تو تا ببوسم صورت زیبای تو
رفتي و با رفتنت قلبم شكست اسمان هم چشم هايش را ببست
رفتي و تنهاترين در خلوتم باز هم با عكس تو در حيرتم
يادت گرامي و راهت پررهرو تقديم به پدر عزيزم
![]()
![]()
![]()
![]()
خدایا در پیشگاه تو رو سیاهم سیاهی رویم را با سرخی خونم بشوی و مرا پاک از این دنیا ببر که من طاقت عذاب تو در ان دنیا را ندارم.
((شهید مراد معرف وند))
پدر و مادر! من زندگی را دوست دارم ولی نه آنقدر که آلوده اش شوم
و خویش را فراموش کنم علی وار زیستن و علی وار شهید شدن و
حسین وار زیستن و حسین وار شهید شدن را دوست دارم
((شهید محمد ابراهیم همت))
التماس به خدا عبادت است
اجابت شود رحمت است
اجابت نشود حکمت است
التماس به خلق خدا ذلت است
اجابت شود منت است
اجابت نشود خفت است
دردين ما سزای پريدن تفنگ نيسشت
بستن دو بال هجرت او را قشنگ نيست
باور کنيد خاطره ها يخ نبسته اندـ
جائی که شيشه ملتهب از نام سنگ نيست

آن شعر که در وصف شهیدان گفتی
از گنج نهان گفته و خوش دُر سُفتی
درد دل شاهدان و گمنامان بود
از غربت و داغ آن عزیزان گفتی 
سالی گذشت ، باز نیامد وعید شد
گیسوی مادر از غم بابا سپید شد
امروز هم نیامد و غم خانه را گرفت
امروز هم دو مرتبه باران شدید شد
مادر کنار سفره کمی بغض کرد و گفت
امسال هم بدون تو سالی جدید شد
ده سال تیر و آذر و اسفند و... خون دل
تا فاو و فکه رفت ولی ناامید شد
ده سال گریه های مرا دید وگریه کرد
اما به من نگفت چرا ناپدید شد
ده سال رنگ پنجره های اتاق من
هم رنگ چشم های سیاه سعید شد
بعد از گذشت این همه دلواپسی و رنج
مادر نگفته بود که بابا ، شهید شد!

دلم زهجر شهیدان چرا نمی لرزد
برای دوری یاران چرا نمی لرزد
دلی که سنگ شده از قصاوت بی حد
دمی بیا شهیدان چرا نمی لرزد
ز فعل زشت من عرش خدا به لرزه آمده
ز ارتکاب گناهان چرا نمی لرزد
لطافت از دل من رفته و دلم مرده
به وقت خواندن قرآن چرا نمی لرزد
میا مجلس ذکرم ولی دلم آرام
به شوق دیدن جانان چرا نمی لرزد
نمی تپد دل من لحظه ایی خدا گونه
شده سراچه ی شیطان چرا نمی لرزد
وجود کاهل من در سکون بی فکریست
به زیر کوه گناهان چرا نمی لرزد
دلم زدیدن هر روی خوش به لرزه آمده
بیاد مه روی دوران چرا نمی لرزد
دل خراب من از دوری گل زهرا سلاماللهعلیه است
نگار مانده به هجران چرا نمی لرزد
در باغ شهادت باز است بسم الله

فرازهايی از وصيت نامه های شهدای دفاع مقدس
*************
شهيد امير اسدالله زاده
اگر پاره پاره ام کنند هر قطره خونم ندا می دهد خمينی خمينی
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
شهيد ابوالفضل حببی
خداوند می داند که چگونه سياهی ما را بايد پاک کرد بلی با خون با رنگ سرخ خون ظلمت را به رنگ سپيد در خواهد آورد 
شهيد اکبر مير محمدی
خدايا شاهدی که امروز ستمگران و کافران و مشرکين چقدر آشکارا نسبت به بندگان تو ظلم می کنند جنايتهايی که هر روز صحنهتازه تری از تاريخ را سياه می کنند و ما با الهام از قران و مکتب نمی توانيم شاهد اين زور گويی ها باشيم
شهيد اکبر طالبی![]()
بر مزارم تفکر کنيد زيرا تفکر عاليترين راه به مقصد است
شهيد احمد غلامی
تنها چيزی که می تواند گلوی مرا سيراب کند شهادت است و من شهادت را با أغوش باز استقبال می کنم که شهادت از عسل برايم شيرين تر است
شهيد احمد به خويی
مرگ برای هر انسانی در پيش است و هر کس چه زود و چه دير خواهد مرد اما من نمی خواهم بميرم من نمردهام من شهيد خواهم شد
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
شهيد احمد رضا
تا .... مسلمانان عاشق خدا و پوينده راه حسين در مملکت هست احدی نمی تواند اين مردم را زير بار ظلم و ستم خود قرار دهد
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
شهيد امير مظفری
من ننگ و نفرت می دانم که زنده باشم و اسلام و کشور من در خطر باشد و به نابودی کشيده شود
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
شهيد حسن پازوکی
من با آغوش باز به استقبال شهادت می روم چون معتقدم که درخت اسلام را بايد با خون آبياری کرد بايد به ندای الهی امام پاسخ داد
شهيد علی اصغر اکبری
پدر جان سرت را در جامعه بالا بگير و سينه ات را سپر کن و چهره ات را باز کن وشاد باش و بازبانت بگو که امانتی را که داشتم از طرف خدا و آن امانت اينک در راه خداست
شهيد عليرضا سنگانيان 
جبهه آزايشگاهی است که انسان می تواند می تواند نسبت وابستگی اش را به به دنيای مادی بسنجد

مثلا همه برابرند ...
همه آدمها با هم برابرند
اما پولدارها محترمترند
همه آدمها با هم برابرند
اما دخترها پرطرفدارترند
همه آدمها با هم برابرند
اما بچهها واجبترند
همه آدمها با هم برابرند
اما خانمها مقدمترند
همه آدمها با هم برابرند
اما سياهها بدبختترند و سفيدها برترند
البته تبعيضي در كارنيست . در كل همه آدمها با هم برابرند
اما بعضيها برابرترند

ن عزیز را به