الو سلام
منزل خداست؟
اين منم مزاحمي که آشناست
هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است
ولي هنوز پشت خط در انتظار يک صداست
شما که گفته ايد پاسخ سلام واجب است
به ما که مي رسد ، حساب بنده هايتان جداست؟
الو
دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد
خرابي از دل من است يا که عيب سيم هاست؟
چرا صدايتان نمي رسد کمي بلند تر
صداي من چطور؟ خوب و صاف و واضح و رساست؟
اگر اجازه مي دهي برايت درد دل کنم
شنيده ام که گريه بر تمام دردها شفاست
دل مرا بخوان به سوي خود تا که سبک شوم
پناهگاه اين دل شکسته خانه ي شماست
الو ، مرا ببخش ، باز هم مزاحمت شدم
دوباره زنگ مي زنم ، دوباره ، تا خدا خداست
دوباره ...
... تا خدا خداست


خداوندا من در كلبه ي حقيرانه ي خود چيزي دارم كه تو در عرش كبريايي خود نداري من چون تويي دارم و تو چون خود نداري
هر كه مرا جست مرا يافت
هر که مرا يافت مرا شناخت
هرکه مرا شناخت به من دل بست
هر که به من دل بست عاشقم شد
هر که عاشقم شد عاشقش شدم
هر که را که عاشقش شدم کشتم
و هر که را که من کشتم خون بهايش بر من است
و من خود خون بهاي اويم...
چرا به جستجويم نمي آيي؟!
.gif)
مگر از زندگی چه می خواهید كه در خدایی خدا یافت نمیشود؟
( ملاصدرا
.gif)
روزی شبلی که یکی از عرفا بود از راهی می رفت و به قبرستانی رسید .
دید مردی بر سر قبری نشسته و سخت می گرید .
پرسید چرا گریه می کنی ؟ گفت دوستم مرده است برای او می گریم
شبلی گفت : چرا دوستی گرفتی که بمیرد ؟ دوستی برگزین که هرگز نمیرد
خدایاچه غني هستند انان که تو را دارند وهيچ ندارند وچه مسکينند آنان که
همه چيز دارند و تو رو ندارند
+
نوشته شده در یکشنبه
1386/07/29ساعت 13:17  توسط محمد
|
|
شهيد حسين ابراهيمي
|

|
|
تاريخ تولد :3/8/1338 |
نام پدر :ابراهيم |
|
تاریخ شهادت : 28/11/1364 |
محل تولد :فارس /لامرد /چاه عيني |
|
طول مدت حیات :26 |
محل شهادت :فاو |
| مزار شهید : |
آسمان شرجي و دمکردهي «چاهعيني» از توابع شهرستان لامرد روز سوم آبان ماه سال 1338 شاهد درخشش ستارهاي پرفروغ در کهکشان دنبالهدار شقايقهاي عاشق بود. زندگي را در کانون گرم خانوادهاي مستضعف آغاز کرد و طعم تلخ فقر و ناداري را با تمام وجود احساس نمود. 9 ساله بود که جسم نحيف و لاغراندامش سختي کارهاي طاقتفرسا را در محيطي گرم و سوزان پذيرا شد و جوهرهي وجودش جلاي بيشتري گرفت. هنگامي که پيامآوران عشق و آزادي، به همراه سيمرغ انقلاب، زنجيرهاي ستبر استبداد را، در آغاز هزارهي سوم خودکامگي، پاره کردند، او نيز پايان شب سياه ستم را شادمانه جشن گرفت و دلدادهي قافلهسالار عشق شد. در دوران جنگ، با عطش سيري ناپذير دلدادگي، حديث وصل سر داد در عمليات والفجر8 قهرمانانه با دشمن جنگيد تا آنکه سرانجام در سن 26 سالگي در تاريخ 28/11/1364 به شهادت رسيد. آفتاب روز 28 بهمن ماه 1364 در حالي سر بر دامن غروب نهاد که دشت فاو، از خون او رنگين بود.
|
شهيد ابراهيم ابراهيمي
|

|
|
تاريخ تولد :22/12/1345 |
نام پدر :مرتضي |
|
تاریخ شهادت : 8/8/1365 |
محل تولد :فارس /لامرد /چاه عيني |
|
طول مدت حیات :20 |
محل شهادت :جزيره ي مجنون |
| مزار شهید : |
سحرگاه روز بيست و دوم اسفندماه سال 1345 در روستاي «چاه عيني» ديده به جهان گشود. در هفتمين بهار زندگي، وارد محيط علم و دانش شد و تا کلاس دوم راهنمايي ادامهي تحصيل داد. عروج آسماني کبوتران خونينبال، چنان غلياني در روح پرالتهابش ايجاد کرده بود که هر روز هنگام بازگشت از مدرسه، کيف و کتابش را ميگذاشت و روانهي بسيج ميشد. عاقبت در عنفوان جواني، درس و مشق مدرسه را کنار نهاد و با قلبي مالامال از عشق و ايمان راهي عرصههاي نبرد با دشمن شد. پس از سالها سرمستي و انتظار، در سرانجامي سپيد، آخرين درس زندگي را در تاريخ 8/8/65 در سن 20 سالگي در جزيرهي مجنون به پايان رساند. چند روز بعد تن به دستان محبتآميز مردم سپرد و چون گنجي در خاک پنهان شد.
| |
|
| |
|
+
نوشته شده در شنبه
1386/07/28ساعت 10:56  توسط محمد
|
با عرض سلام خدمت دوستان باز هم فرصتی یافتم تا از شهید و شهادت بگویم
ضمن قبولی طاعات و عبادات شما نمازگزاران و روزه داران عزیز و تبریک عید سعید فطر.
گفتم ندارم از بر احرام جامهاي
گفتن لباس رزم تو باشد قباي دوست
گفتم خطر اگر به رهم بود چون کنم
گفتن بخر به جان تو خطر را براي دوست
ياران ميروند نوبت به نوبت
خوشا آندم که نوبت بر من آيد
شهدای علامرودشت:
شهيد علي آقايي
|

|
|
تاريخ تولد :3/1/1337 |
نام پدر :حسن |
|
تاریخ شهادت : 3/9/1362 |
محل تولد :فارس /علامرودشت /چاه عيني |
|
طول مدت حیات :25 |
محل شهادت :مهاباد |
| مزار شهید : |
علي در روز سوم فروردين ماه سال 1337 در روستاي «چاهعيني علامرودشت» در خانواده اي متوسط قدم بر عرصهي حيات نهاد. تحصيلاتش را تا کلاس پنجم ابتدايي ادامه داد، سپس به دليل فقر مالي درس را رها کرد و به کارهاي بنايي، نجاري، حلبيسازي و لحافدوزي مشغول شد. قرآن را با صوتي زيبا تلاوت ميکرد و در سوگ سالار شهيدان حسينبنعلي (ع) با لحني جانسوز نوحه سر ميداد. پس از پيروزي انقلاب در کنار کار طاقتفرساي روزانه، بيشتر اوقات استراحتش را در بسيج ميگذراند و در تبعيت از فرامين ولي فقيه لحظهاي درنگ نمينمود. با هجوم ناجوانمردانهي ارتش بعثي عراق، به ميهن اسلامي، آن بسيجي عاشق مردانه قامت برافراشت و به سوي ميدانهاي دفاع از انقلاب شتافت. پنج نوبت در جبهههاي جنگ به پيکار دشمن رفت. سرانجام در حالي که براي شهادت لحظهشماري ميکرد، در مهاباد در تاريخ 3/9/1362 بر اثر اصابت تير به فک در سن 25 سالگي به شهادت رسيد. (روحش شاد)
شهيد غلام رضا ابراهيمي
|

|
|
تاريخ تولد :5/5/1345 |
نام پدر :علي |
|
تاریخ شهادت : 22/11/1364 |
محل تولد :فارس /لامرد /چاه عيني |
|
طول مدت حیات :19 |
محل شهادت :فاو |
| مزار شهید : |
روز پنجم مردادماه سال 1345 در «چاه عيني» ديده به جهان گشود. از جويبار معارف ديني و اخلاق اسلامي سيراب شد و در بوستان خانوادهاي باتقوا به رشد و کمال رسيد، شش ساله بود که پا به عرصهي علم و دانش نهاد و تا کلاس اول راهنمايي ادامهي تحصيل داد. در سال هاي پيروزي انقلاب با آن که کودکي دوازده ساله بود، فعالانه در تظاهراتها و راهپيماييها شرکت کرد. با شروع جنگ تحميلي عراق عليه ايران، دوازده ماه داوطلبانه به جبهه رفت و در عملياتهاي فتح المبين، خيبر و رمضان حماسهها آفريد، قلب پرطپش و روح ناآرامش سرانجام او را به جرگهي پاسداران انقلاب کشاند و به عنوان پاسدار وظيفه، يازده ماه در مناطق عملياتي به مقابله با دشمن پرداخت. در تاريخ 20/11/64 با عزمي الهي در عمليات والفجر8 شرکت کرد. و با گذشتن از رود خروشان اروند، به همراه ديگر رزمندگان اسلام، شهر فاو را از چنگال دشمن آزاد ساخت. دو روز بعد در سن 19 سالگي شربت شهادت نوشيد و به ابديت پيوست. | |
مباد لحظهاي که رفتني شـــوي مباد
به هيچکس به جز خدا نميسپارمت
|
مسووليت شهيد |
تاريخ عمليات |
نام عمليات |
|
|
- |
1361/01/02 |
فتح المبين |
1 |
|
- |
1361/04/23 |
رمضان |
2 |
|
- |
1362/12/03 |
خيبر |
3 |
|
- |
1364/11/20 |
والفجر8 |
4 |
+
نوشته شده در چهارشنبه
1386/07/25ساعت 13:34  توسط محمد
|