تبليغاتX
شروع دوباره
عزیزان این آخرین مطلبی هست که در دوران دانشجوییم می نویسم امید وارم در این مدت توانسته باشم دینم را به شهدا ادا کنم .چون من دارم فارغ التحصیل می شم  برام دعا کنید.

ماکه ابراهیم همت داشتیم                        سینه چاکان ولایت داشتیم

                           پس چرا امشب به ساحل مانده ایم

در پوست خود نمی گنجم ٬ گمشده ای دارم و خویشتن را

در قفس محبوس می بینم و می خواهم از قفس به در آیم .

 سیم های خاردار مانع اند .

من از دنیای ظاهر فریب مادیات و همه آنچه از خدا بازم می دارد متنفرم .

                                                                شهید حاج محمد ابراهیم همت

پندار ما این است که شهدا رفته اند و ما مانده ایم اما حقیقت این است که

زمان ما را با خود برده است و شهدا مانده اند....

                                               سید شهیدان اهل قلم « سید مرتضی اوینی

ای جوانان بر خیزید و نگذارید یاد و سیره ی شهدا در قلبهایمان محو شود

البته بهتراست بگوییم نگذارید یاد وسیره ی شهدا راازقلبهایمان محو کنند

 

بیاییدهیچ گاه در زندگی شهدا را از یاد نبریم

 امان از فراموشی لاله ها

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/21ساعت 15:11  توسط محمد  | 

ياد خدا 
  
  سراسر ابر شورانگيز و باران صفا بودم
    ميان سرزمين عشق چوساري ها رها بودم
    ترنم بخش روحم بود آواز سحرگاهي
    و خود تك واژه آسايش و صلح و صفا بودم
    طواف عشق مي كردم به دور كعبه ياري
    كنار خانه اش درويش و بي چيز و گدا بودم
    وجودم را صفا بخشيد دستان پر از لطفي
    و من با قدمت دستان سبزي آشنا بودم
    و شعر جان من اكنون فقط منهاي تزوير است
    كه عمري پشت با افكار شوم هر ريا بودم
    گر از طغيان برهان وحشت ديرينه اي داري
    بدان سرشار از عشق و پر از ياد خدا بودم

 

 

از خدا یک کمی وقت خواست
وای ای داد بیداد
دیدی آخر خدا مهلتش داد

*
آمد و توی قلبت قدم زد
هر کجا پا گذاشت
تکه ای از جهنم رقم زد

*
او قسم خورد و گفت
آبروی تو را می برد
توی بازار دنیا
مفت قلب تو را می خرد

*
آمد دور روح تو پیچید
بعد با قیچی تیز نامریی اش
پیش از آنکه بفهمی
بالهای تو را چید

*
آمد و با خودش
کیسه ای سنگ داشت
توی یک چشم بر هم زدن
جای قلبت
قلوه سنگی گذاشت
قلوه سنگی به اسم غرور
بعد از آن ریخت پرهای نور
وشدی کم کم از آسمان دور دور

*
برد شیطان دلت را کجا، کو؟
قلب تو آن کلید خدا ، کو؟

*
ای عزیز خداوند
پیش از آنکه درآسمان را ببندند
پیش از آنکه بمانی
توی این راههای به این دور و دیری
کاش برخیزی و با دلیری
قلب خود را از او پس بگیری.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/21ساعت 14:10  توسط محمد  | 

۱۶ آذر روز دانشجو مبارک

در کوچه ی درس رهگذریم هنوز       وین راه دراز می سپاریم هنوز

از اول ثبت نام دو سه ماهی می گذرد       ما واحد پاس نکرده داریم هنوز

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/21ساعت 12:58  توسط محمد  | 

با سلام سالروز پیوند مبارک دو نور آسمان ولایت را به همه شما عزیزان تبریک می گویم و امید وارم بتوانیم از راهروان این دو عزیز پیغمبر (حضرت علی و فاطمه زهرا )باشیم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/21ساعت 12:47  توسط محمد  | 

لحظه جدايی....

فرا رسيد لحظه اي كه كاش فرا نمي رسيد.

فرا رسيد لحظه اي كه كاش در اعماق زندگي محو مي شد و به سر نمي رسيد.

لحظه جدايي چقدر سخت است .

لحظه جدايي دو رفيق تنهايي ها ، دو رفيقي كه با هم در لحظه هاي غربت بودند ، و درد و دل مي كردندو درد دل هم را احساس ميكردند از ته دل.

با هم بودند در تمام لحظه هاي غربت ، در تمام لحظه هاي شادي و غم و غصه با هم بودند و خاطرات زيبا و بياد ماندني بر جا گذاشتند.

حالا كه خاطرات زيبا به جا گذاشتند و هميشه با هم بودند اينك بايد از هم جدا شوند.

لحظه جدايي خيلي سخت است لحظه اي كه تنها در چشمان دو رفيق اشك ديده ميشد.اشك دوري ، اشك فاصله ، اشك جدايي.

اشكهايي كه هر قطره از آن بيانگر يك خاطره از لحظه هاي با هم بودنشان بود.

قطره اول كه از چشمانشان جاري شد به ياد روزهاي آشناييشان ريخته شد.

قطره دوم اشكهايشان، به ياد روزهايي كه با هم بودند ريخته شد.

قطره سوم اشكهايشان به ياد لحظه سخت جداييشان ريخته شد ، و بقيه اشكهايشان فقط براي اينكه دلشان خالي شود وديگر بغضي در گلويشان نباشد از چشمانشان سرازير شد.به ياد خنده ها ، قهقهه ها ، به ياد غصه ها ، شادي ها و گريه ها اشك ميريختند.و اينك زمانش و فرا رسيده بود كه شعر جدايي را مي خواندند.

شعري كه در آن آواز غمگيني بود ، شعري كه در آن آواز آغاز جدايي بود.

دست رفاقت در دستان هر دويشان گرماي خاصي به آن لحظه سرد غمگين بخشيده بود اما سرنوشت اينچنين مي خواست!

حالا كه آنها از هم جدا شده اند و بايد دوري هم را تحمل كنند در عوض قلبهايشان تا ابد در كنار هم به رسم رفاقت باقي خواهد ماند.

سلام ای غروب غریبانه دل
سلام ای طلوع سحرگاه رفتن
سلام ای غم لحظه های جدایی
خداحافظ ای شعر شبهای روشن
این رو تقدیم می کنم کسی که با آنکه پیشش نیستم اما همیشه به یادشم
 
این تنها مطلبی است که من  از جدایی می نویسم و چه سخت بود نوشتن آن و امید وارم هیچ وقت طعم جدایی را نچشید .
 
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/09/11ساعت 14:9  توسط محمد  | 

قبل از هر چیز باید از عزیز دلی که این نکته متذکر شد که یکی از عکس هایی که من گذاشته بودم به عنوان مرقد امام رضا در اصل مرقد امام حسین بوده تشکر کنم و به بزرگواری خود ببخشید.

خوشم که جوهر عشق تو در سرشت من است

محبت تو همان خط سرنوشت من است

گناهکارم و از آستان قدس حسين

کجا روم به خدا کربلا بهشت من است

روي قبرم بنويسيد مسافر بوده است

بنويسيد كه يك مرغ مهاجر بوده است

بنويسيد زمين كوچه ي سرگردانيست

او در اين معبر پرحادثه عابر بوده است

مبادا با دیدن عکس شهدا،عکس شهدا عمل کنیم

واسه اون پرچم سرخت روی اون گنبد زرین

واسه اون شش گوشه تو واسه اون هوای غمگین

ای خدای مهربونی دل من تنگه می دونی

حدیث عشق تو دیوانه کرده عالم را

به خون نشانده دل دودمان آدم را

آقاجون توهرنفس معجزه عیسی میکنی

 بی عصا کار هزارهزار تا موسی میکنی

کربلا بود، زینب بود، حسین و علی اکبر
نینوا بود، سجاد بود، قاسم و علی اصغر
عاشورا شد، حسین بود، عباس بود، حبیب بود و زهیر
عصر بود...
زینب بود، سجاد بود، رقیه و سکینه
زینب بود، زینب بود،... حسین نبود
اربعین بود، زینب بود، سجاد بود، رقیه نبود
1367 سال گذشت...
حسن نیست، زینب نیست، سجاد نیست ...
ما هستیم، ما می مانیم، ما خواهیم ماند ...

التماس دعا

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/09/04ساعت 13:54  توسط محمد  | 

کاروانی ز ره دور آید

همچو موسی که سوی طورآید

آیداینجانگردطلعت حق

بنماید به جهان قدرت حق

لیک چون او.ارنی فرماید

حق رخ خویش بدو بنماید

آنچه درطورندیده موسی

اوببیند به صف کرب وبلا

ذوالفقار علیش اندرمشت

خیل دلباختگانش درپشت

یکطرف اکبرویکسواصغر

یکطرف عون ودگرسوجعفر

اصغرش گرچه که خرداست بسال

لیک از عشق بود مالامال

سویی عباس ودگرسواصحاب

همه سرمست ازآن باده ناب

همه پروانه آن شمع صفا

جانسپاران شه کرب وبلا

لیک تشویش حسین ازهمه بیش

می رود در ره حق پیشاپیش

رود واز همه اسرارآگاه

گرید وگوید انا لله

چونکه دانست زمن کرب وبلا

گفت سرمنزل مقصود اینجاست

که دراین ملک سرمابرود

تن رها سازد.ازاینجا برود

خون مانیز روان میگردد

زیب تاریخ جهان میگردد

سیل گردد.همه دنیاپوید

خانه ظلم و ستم را پوید

هرکه دل در غم آن یار سپرد

وعده عشق بسر خواهد برد

زندگی تا همه ننگ و بند است

کشته عشق سعادتمند است

یک لحظه ببند چشم خود را

تا قصه ای آشنا ببینی

پایان قشنگ کربلا را

از دختر کربلا ببینی

 

پس خوب ببین که دختر آنجاست

بالای سر پدر نشسته

از لرزش شانه هاش پیداست

بغضی که به حنجرش شکسته

 

گقتی که چقدر کوچک است او

افتاده به خاک از غم و درد

ای کاش کسی می آمد او را

از روی زمین بلند می کرد

 

حالا تو ببین ادامه اش را

پایان قشنگ قصه اینجاست

او نیز ادامه حسین است

دیدی که خودش چگونه برخاست

 

برخاست به جنگ دشمنان رفت

این بار خودش بدون بابا

برخاست به دیگران بگوید

فریاد بلند کربلا را


اینم تقدیم به عزیز دلی که دلش می خواست بره کربلا

انشاءالله نصیب هر دو تا مون بشه بریم کربلا

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/09/04ساعت 13:21  توسط محمد  | 

با سلام خدا قسمت کرد میلاد امام رضا (ع) در کنار بارگاه امام هشتم تشرف یافتم و در آنجا نایب الزیاره تمامی دوستان عزیز بودم

واقعا به من خوش گذشت و امام رضا سعادت نصیبم کرد تا در کنار عزیز دلی قرار بگیرم که خیلی دلم می خواست ببینمش و خدا کمک کرد دیدارمان به وقوع پیوست

انشاءالله در هرکجا هست موفق باشد .

توصیه اخلاقی: هیچ وقت لطف خدا را دست کم نگیرید و من در این سفر به هم ثابت شد که خدا بنده هاش رو خیلی بیشتر از اونی که خودمون فکر می کنیم دوست داره.

و د رآخر برا م دعا کنید تا بتونم دوباره خدمت برسم

تعجیل در ظهور امام زمان (عج) صلوات

 اینم عکس بابام که عزیز دلم می خواست ببیندش.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/09/04ساعت 13:3  توسط محمد  |