لحظه جدايی....
فرا رسيد لحظه اي كه كاش فرا نمي رسيد.
فرا رسيد لحظه اي كه كاش در اعماق زندگي محو مي شد و به سر نمي رسيد.
لحظه جدايي چقدر سخت است .
لحظه جدايي دو رفيق تنهايي ها ، دو رفيقي كه با هم در لحظه هاي غربت بودند ، و درد و دل مي كردندو درد دل هم را احساس ميكردند از ته دل.
با هم بودند در تمام لحظه هاي غربت ، در تمام لحظه هاي شادي و غم و غصه با هم بودند و خاطرات زيبا و بياد ماندني بر جا گذاشتند.
حالا كه خاطرات زيبا به جا گذاشتند و هميشه با هم بودند اينك بايد از هم جدا شوند.
لحظه جدايي خيلي سخت است لحظه اي كه تنها در چشمان دو رفيق اشك ديده ميشد.اشك دوري ، اشك فاصله ، اشك جدايي.
اشكهايي كه هر قطره از آن بيانگر يك خاطره از لحظه هاي با هم بودنشان بود.
قطره اول كه از چشمانشان جاري شد به ياد روزهاي آشناييشان ريخته شد.
قطره دوم اشكهايشان، به ياد روزهايي كه با هم بودند ريخته شد.
قطره سوم اشكهايشان به ياد لحظه سخت جداييشان ريخته شد ، و بقيه اشكهايشان فقط براي اينكه دلشان خالي شود وديگر بغضي در گلويشان نباشد از چشمانشان سرازير شد.به ياد خنده ها ، قهقهه ها ، به ياد غصه ها ، شادي ها و گريه ها اشك ميريختند.و اينك زمانش و فرا رسيده بود كه شعر جدايي را مي خواندند.
شعري كه در آن آواز غمگيني بود ، شعري كه در آن آواز آغاز جدايي بود.
دست رفاقت در دستان هر دويشان گرماي خاصي به آن لحظه سرد غمگين بخشيده بود اما سرنوشت اينچنين مي خواست!
حالا كه آنها از هم جدا شده اند و بايد دوري هم را تحمل كنند در عوض قلبهايشان تا ابد در كنار هم به رسم رفاقت باقي خواهد ماند.
