تبليغاتX
شروع دوباره - خدای من کمکم کن
ياد خدا 
  
  سراسر ابر شورانگيز و باران صفا بودم
    ميان سرزمين عشق چوساري ها رها بودم
    ترنم بخش روحم بود آواز سحرگاهي
    و خود تك واژه آسايش و صلح و صفا بودم
    طواف عشق مي كردم به دور كعبه ياري
    كنار خانه اش درويش و بي چيز و گدا بودم
    وجودم را صفا بخشيد دستان پر از لطفي
    و من با قدمت دستان سبزي آشنا بودم
    و شعر جان من اكنون فقط منهاي تزوير است
    كه عمري پشت با افكار شوم هر ريا بودم
    گر از طغيان برهان وحشت ديرينه اي داري
    بدان سرشار از عشق و پر از ياد خدا بودم

 

 

از خدا یک کمی وقت خواست
وای ای داد بیداد
دیدی آخر خدا مهلتش داد

*
آمد و توی قلبت قدم زد
هر کجا پا گذاشت
تکه ای از جهنم رقم زد

*
او قسم خورد و گفت
آبروی تو را می برد
توی بازار دنیا
مفت قلب تو را می خرد

*
آمد دور روح تو پیچید
بعد با قیچی تیز نامریی اش
پیش از آنکه بفهمی
بالهای تو را چید

*
آمد و با خودش
کیسه ای سنگ داشت
توی یک چشم بر هم زدن
جای قلبت
قلوه سنگی گذاشت
قلوه سنگی به اسم غرور
بعد از آن ریخت پرهای نور
وشدی کم کم از آسمان دور دور

*
برد شیطان دلت را کجا، کو؟
قلب تو آن کلید خدا ، کو؟

*
ای عزیز خداوند
پیش از آنکه درآسمان را ببندند
پیش از آنکه بمانی
توی این راههای به این دور و دیری
کاش برخیزی و با دلیری
قلب خود را از او پس بگیری.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/21ساعت 14:10  توسط محمد  |