ما كه:
هر روز به گل ها سلام میكردیم، چرا امروز از احوالپرسی غنچهها دریغداریم؟
هر شام با تبسم شیرین زندگی میخفتیم، امروز با حسرت گذشته دل را چركین میكنیم؟
هر ظهر، میهمان قنوت دست هامان بودیم، امروزسفرة مادیت را بهتر میشناسیم؟
هر روز هنگام غروب، دل به دریایبیكران آسمان میسپردیم و روح را جلا میدادیم، امروز از لطافت خلقت وجلال و جمال خالق غافلیم؟
بیا تا:
یك بار دیر به روزهای نه چندان دور بر گردیم.
یك بار دیگر در قنوتنمازهامان به پرواز در آییم.
یك بار دیگر به همسایگان خود، تبسم زندگیبسیجی هدیه دهیم.
یك بار دیگر به صفر كیلومترها و تازه واردها به دیده احترام بنگریم.
یك بار دیگر هجوم بریم و ما زودتر ظرف های تبركی را شستشو دهیم و همچنان در سلام كردن بر دیگران پیشی گیریم.
مگر چند سال گذشته؟ كوه كه به این سرعت چهره عوض نمیكند.
هر چقدر هم كه سیلاب و طوفان سنگین باشد!

آخرین دفعه باز آمدنم یادت هست؟
بوی باروت و غبار بدنم یادت هست؟
وقتی از پنجره بر چشم تو خندیدم
حالت ساحل دریا شدنم یادت هست؟
روزی از کوچه به تو دست تکان می دادم
دست جا مانده از آن پیرهنم یادت هست؟
خاک انگشتر و تسبیح و پلاکی خونین
جای خالی مرا در کفنم یادت هست؟
آخرین دفعه بازآمدنم یادت ماند
لحظه تازه پرپر شدنم یادت هست؟

سرفه کرد و از کنار من گذشت، چفیه پوش آشنای این محل
او هنوز سر به زیر و ساده است، مردِ با خدای این محل
می توانی از نگاه زرد او، خوشه هایی درد را دروکنی
با عبور او چه تازه می شود! رنگ و بوی جای جای این محل
می شناسمش من آن چنان، که تو کوچک و بزرگ این محله، نیز
تکیه گاه اعتماد کوچه است، پنجه ی گره گشای این محل
سرفه می کند و طعم جبهه را، در هوای کوچه، می پراکند
بوی دودهای شیمیایی آه! خاطرات مرد های این محل
گرچه ذره ذره آب می شود، پیش چشم های گریه ناک من
او هنوز، سر به زیر و ساده است، پنجه ی گره گشای این محل