دشت با خونت گره خورد و به ادراكت رسيد
اشك شد، اندوه شد، تا كوچ غمناكت رسيد
تكّه تكّه شد دو بالت در ميان شعلهها
تا هواي پر زدن بر جسمِ صد چاكت رسيد
ماه هم از لا به لاي نخلهاي سوخته
پر زد و مثل گُلي بر پيكرِ پاكت رسيد
شال سبزت سرخ شد در بادها رقصيد و بعد
مثل لاله آمد و بر سردي خاكت رسيد
شور و حال آسمانها در پر و بال تو بود
تا به آن سوي افقها روح چالاكت رسيد
قد كشيدي تا خدا، از خاك تشنه پر زدي
چشمهاي خسته، تا ادراك افلاكت رسيد
اي صداي سوخته! از تو غزل آغاز شد
تا انالحق گفتني از حنجر پاكت رسيد.
اين چندمين نامه است بابا، مينويسم!؟
هرچند يادت نيست امّا مينويسم
ديروز هم برگشت خورده نامههايم
من بااميد اين نامهها را مينويسم
امروز با سارا كمي دعوايمان شد
از قهرها، از آشتيها مينويسم
خانم معلّم، نمرهي عالي به من داد
او گفت: من با عشق انشا مينويسم
مادر برايم قصّهاي از كربلا گفت
در نامهام عين همان را مينويسم
او از تحمّل گفت از ياسي سهساله
از تشنگي، از صبر، دريا مينويسم
از دختري كوچك كه نامش هم رقيّه است
از بيوفاييهاي دنيا مينويسم
بابا! دلم ابري ست ميل گريه دارد
دلتنگيم را از همينجا مينويسم
اين نامه را هم پست خواهم كرد امروز
امّا برايت باز فردا مينويسم

بعد از تو باغها همه در دود گم شدند
خورشيدها در آن شبِ مسدود، گم شدند
دريادلانِ مدّعيِ روزهايِ جنگ
در ميزهاي كوچك و محدود گم شدند
تقصير ما نبود بلدهاي كاروان
در كورهراههايِ مهآلود، گم شدند
ديگر كسي به معجزهاي پا نميشود
پيغمبران در آتشِ نمرود، گم شدند

