چو ایران نباشد تن من مباد.
وقتی که ایران هست خلیج یعنی فارس
تاریخ می لرزد از خشم قوم پارس
جز این اگر باشد، خلیج آبی نیست
بی سایه ی ایران، غیر از سرابی نیست
تا میهن کاوه، تابوت ضحاک است
این سرزمین از هر اهریمنی پاک است
صدها هزار آرش، جان در کمان دارند
تیری اگر کاریست، این عاشقان دارند
وقتی هویت را در نام می جویند
هر بی نشان ناچار، صد یاوه می گوید
چیزی که در صلح است،از جنگ می خواهند
قدرت اصالت نیست، فرهنگ می خواهد
ما وارث کوروش، فرزند جمشیدیم
پیروز بی برده، بت نپرستیدیم
ما ریشه ای دیرین در عشق و خون داریم
ما در شب تاریخ، تا صبح بیداریم...

شهدا اين زخمخوردگان تير عشق، 
اين بىتوقعان بىتوقعتر از كوير! رفتند تا ابرهاى سياه را از آسمان انديشهها فرارى دهند.
رفتند تا زمستان بوى بهار بگيرد، اگرچه نگاههاى سرد هميشه بر سنگفرش مزار مقدسشان جا خوش كرده!
رفتند، تا همواره بر سايههاى ترديدمان آفتاب يقين بتابد و گرمى خورشيد را براى سايههاى دور دست معنا كند.
رفتند، دريادلان دريايى كه ما هرگز نخواهيم توانستحتى تصور ساحل دريايى آنها را داشته باشيم.
رفتند، روشنهاى بىخورشيد، آنان كه هرگز به شب نخواهند رسيد.
آنانى كه قصه عشقشان با قصه عشق فرهادها و مجنونها هرگز قابل قياس نيست،
پرستوهاى عاشقى كه بىشك زمينى نبودند.
آنانى كه طوفان را شرمنده كردند و عشق را به زنجير كشيدند.
شهدا رفتند و ما ماندهايم، با كولهبارى از شرمندگى و حسرت!
شرمنده عروج سرخشان و حسرت كش حضور سبزشان!

سلام خوبي با با يي كجايي بابايي هيچ مي دوني چقدر دلم برات تنگ شده چرا يه سري به من نمي زني مگه من پسرت نيستم چرا لا اقل تو خوابم هم نميا يي بابا يي بي معرفت نشده ديگه بابا با مرام صفاتو عشقه به خدا خيلي تنهام از اين دنيا مي ترسم همه مثل گرگن بابايي خيلي از رفيقات كه موندن هر روز خونه دل مي خورن يكي يكي شهيد ميشن اخه خوشتيپ نگفتي من بين اين همه قلب هاي سنگي و ترسناك تنهايي چي كار كنم بابايي كمتر از يك سالم بود كه رفتي من نمي دونم گفتن واژه پدر چه مزه اي داره و شيريني داشتن پدر يعني چي ولي تو رو به جونه مادرت زهرا (س) اون دنيا منو يادت نره ها بابا قول بدهي ها اخه يه حقي هم پدر بر گردن پسر داره من حقمو اون دنيا ازت مي خوام بابايي تنهام به خدا تنهام بابا جون يه سري كه اين نامه منو بخونن پيشه خودشون ميگن اين پسره با اين سنش بچه شده ولي هر چي دلشون مي خواد بزار بگن باباي خودمي دوست دارم باهم اينطوري حرف بزنيم خودمونه عشقه با مرام حرف بقيه رو بی خیال بابا جون معذزت مي خوام كه يه همچين نامه اي برات نوشتم اخه دلم خيلي گرفته بود بخدا اين شعر و برا تو نوشتم بابا حتما بخونش
بي تو ديگر لحظه هايم خالي است تا قيامت اشك هايم جاري است
بي حضورت بال پروازم شكست هر شبي يك قاصدك پيشم نشست
رفتي و ديگر نديدم روي تو تا ببوسم صورت زیبای تو
رفتي و با رفتنت قلبم شكست اسمان هم چشم هايش را ببست
رفتي و تنهاترين در خلوتم باز هم با عكس تو در حيرتم
يادت گرامي و راهت پررهرو تقديم به پدر عزيزم



