هر دم شهید می شوی ای تا ابد شهید

آ ه ای همیشه ٬ وسوسه واژه ها ی  من

هر لحظه ٬ ذوق   گفتن شعری  برای  من

هر روز ٬ چشمهای  مرا ٬   میزنی     کلید

هر لحظه ٬  در برابر من٬ می شوی  شهید

هر روز٬ تکه   ٬  تکه٬  شده تا زه می شوی

در خلق٬ بیش و بیشتر٬  آوازه می شوی

 روح تو چشمه ای است که در خاک جاری است

روحی که خاک  در جر یا نش بهاری است

تو کیستی  ؟  که   وسوسه   های  ٬   نگاه تو

چو ن آسمان  ٬   در آینه و آ ب ٬    جار ی است

از  انعکا س چشم  کی ٬   آ بی است   آسمان ؟

این رنگ چشم کیست که اینگو نه سا ری است

هر جای غنچه ی ٬  که سر  از گل  کشیده است

رنگی  ٬   ببر نشسته ا ی ٬  خو ن مزاری است

تو پاک  ٬    از هو سکده  خاک  ٬          پر زدی

روح تو٬  از هرانچه که  ٬  دنیاست عاری است

رو کرده بود  ٬   اگر چه  که ٬    دنیا بتو ٬   ولی

دار و ندارت  ٬   از همه دنیا   ٬   ندار ی است

اما ببین  !    که پاره  ٬      از  وارثان     تو

خط  می  کشند  بر  سر  نا م  ونشا ن  تو

خط ترا ٬    ز خا طر  ٬   اوراق   می   برند

چون آبها ٬ که سنگ ٬ در اعماق می برند

خاکسترند  !   بر  رخ  ماه ٬ تو  این همه

کی می نهند ؟   پای  براه   تو   ٬ این همه

اینان که کوک  ٬ زندگی شا ن  ٬  تو نیستی

هر یگ کسی برای خود است و تو کیستی

تو کیستی ٬ که  خو ن تو با شد٬ برای شان

غیر از حنای  ریخته ٬   دست  و  پای شان

خون تو٬  رنگ نا خن  زنهای  شا ن  شده

گلهای  رنگ رفته ای ٬ کالای شان شده

 خون ترا  ٬  معا وضه با٬ غا زه می کنند

سر خاب گو نه ها ی٬ زن تا زه می کنند 

هر  روز فرش و عرش دیگر می کنند نو

هر رو ز رنگ خا نه و  در  می  کنند  نو

چیزی نما نده از تو ٬ بجز این  برای  شان

خون تو چیست جز٬  سند خا نه های شان

اینسان چگونه٬ از تو نفس می توان زدن؟

این چیست ٬ غیربر سرگورت دکان زدن؟

آه ای همیشه ! دغدغه٬ هست و بود من

انگیزه     تمام و    کمال و  و جود من

اینگونه ٬در سر ا سر من کشته می شوی

هر روز٬  د ر برابر   من     تکه می شوی

از تکه ٬  تکه ٬ تکه٬  شدن  می  شوی  پدید

هر د م ٬ شهید می شوی ٬   ای تا ابد شهید

بهترین خدا

مرا نداشت کسی دو ست در زمین خدا

همیشه بر جگرم  تیغ    آتشین      خدا

گرفته قلب مرا روح من روان مرا

گرفته است زمن دست خوشه چین خدا

دلم گرفته به اغوش   صد بغل آ تش

که گم شد از دل این قر یه بهترین خدا

به سر کشیده دلم   دست بی نوایی را   

چو پر کشیده همان کبک نا زنین خدا

میان این همه ادم میان این دنیا

کشید و برد ترا چشم تیز بین خدا

شهید کرده خدایا شهید کرده ترا

شهید کفر نه دردا شهید دین خدا  

یقین کن ازغمت ای رفته من جگر سوزم    

اگر چه نا  مده تا  این  زمان   یقین     خدا 

چه كسي مي‌داند فرود يك خمپاره قلب چند نفر را مي‌درد؟

چه كسي مي‌داند سوت خمپاره فردا به قطره اشكي بدل خواهد شد و اين اشك جگرهايي را خواهد سوزاند؟

 

كيست كه بداند جنگ يعني سوختن، ويران شدن، آرامش مادري كه فرزندش را همين الان با لاي لاي گرمش در آغوش خود خوابانيده؛ نوري، صدايي، ريزش سقف خانه و سرد شدن تن گرم كودك در قامت خميده مادر؟

 

كيست كه بداند جنگ يعني ستم، يعني آتش، يعني خونين شدن خرمشهر، يعني سرخ شدن جامه‌اي و سياه شدن جامه‌اي ديگر، يعني گريز به هرجا، هرجا كه اينجا نباشد، يعني اضطراب كه كودكم كجاست؟

جوانم كجاست؟

دخترم چه شد؟

به كدام گوشه تهران نشسته‌اي؟

 

كدام دختر دانشجويي كه حوصله ندارد عكسهاي جنگ را ببيند و اخبار جنگ را بشنود، داغ آن دختران معصوم سوسنگرد، خواهران گل، آن گلهاي ناز، آن اسوه‌هاي عفاف كه هركدام در پس رنجهاي بيكران صحرانشيني و بيابانگردي، آرزوهاي سالهاي بعد را در دل مي‌پروراندند، آن خواهران ماه، مظاهر شرم و حيا را بفهمد، كه بي‌شرمان دامانشان را آلودند و زنده زنده به رسم اجدادشان به گور سپردند.

كدام پسر دانشجويي مي‌داند هويزه كجاست؟

چه كسي در آن كشته شد و در آن دفن گرديد؟

چگونه بفهمد تانكها هويزه را با 120 اسوه، از بهترين خوبان له كردند و اصلاً چه مي‌داني كه تانك چيست و چگونه سري زير شني‌هاي تانك له مي‌شود؟

آري پسرك دانشجو!

به تو چه مربوط است كه خانواده‌اي در همسايگي تو داغدار شده است.

جواني به خاك افتاده و خون شكفته.

 

آري دخترك دانشجو!

به تو چه مربوط كه دختران سوسنگرد را به اشك نشاندند و آنان را زنده به گور كردند.

در كردستان حلقوم كساني را پاره كردند تا كدهاي بي‌سيم را بيابند.

به تو چه مربوط است كه موشكي در دزفول فرود بيايد و به فاصله زماني انتشار نوري، محله‌اي نابود شود و يا كارگري كه صبح به قصد كارخانه نبرد اهواز از خانه خارج و ديگر بازنگشت و همكارانش او را روي دست تا بهشت اباد اهواز بدرقه كردند.

به تو چه مربوط كه كودكاني در خرمشهر از تشنگي مردند.

هيچ مي‌دانستي؟

حتماً نه!

هيچ آيا آنجا كه كارون و دجله و فرات به هم گره مي‌خورند به دنبال آب گشته‌اي تا اندكي زبان خشكيده كودكي را تر كني؟

و آنگاه كه قطره اي نم يافتي با اميدهاي فراوان به بالين كودك رفتي تا سيرابش كني،اما ديدي كه كودك ديگر آب نمي‌خواهد!!

اما تو، اگر قاسم نيستي، اگر علي اكبر نيستي، حرمله مباش كه خدا هديه حسين(عليه السلام) را پذيرفت.

خون علي اصغر را به زمين باز پس نداد و نمي‌دانم كه اين خون، خون خدا، با حرمله چه مي‌كند؟!

دست نوشته شهید چمران چند لحظه قبل از شادت:

« اي حيات! با تو وداع مي‌کنم. با همه زيبائيهايت؛ با همه مظاهر جلال و جبروت؛

با همه وجود وداع مي‌کنم.

با قلبي سوزان و غم آلود به سوي خداي خود مي‌روم.

و از همه چيز چشم مي‌پوشم....

اي پاهاي من!

مي‌دانم شما چابکيد.

مي‌دانم که در همه مسابقه‌ها گوي سبقت را از رقيبان ربودهايد.

مي‌دانم که فداکاريد.

مي‌دانم که به فرمان من، مشتاقانه بسوي شهادت، صاعقهوار به حرکت در مي‌آئيد.

اما من آرزوئي دارم.

من مي‌خواهم که شما به بلندي طبع بلندم به حرکت درآئيد.

به قدرت اراده آهنينم محکم باشيد.

به سرعت تصميمات و طرحهايم سريع باشيد.

اين پيکر کوچک، ولي سنگين از آرزوها و نقشه‌ها و اميدها و مسئوليتها را، به سرعت مطلوب، به هر نقطه دلخواه برسانيد.

در اين لحظات آخر عمر آبروي مرا حفظ کنيد.

من چند لحظه بعد به شما آرامش مي‌دهم.

آرامش ابدي!

 

 

ديگر شما را زحمت نخواهم داد.

ديگر شب و روز شما را استثمار نخواهم کرد.

ديگر فشار عالم و شکنجه روزگار را بر شما تحميل نخواهم کرد.

ديگر به شما بيخوابي نخواهم داد.

و شما ديگر از خستگي فرياد نخواهيد کرد.

از درد و شکنجه ضجه نخواهيد کرد.

از بيغذائي، از گرما و سرما شکوه نخواهيد کرد.

آرام و آسوده، براي هميشه، در بستر نرم خاک، آسوده خواهيد بود.

اما...

اما اين لحظات حساس،

لحظات وداع با زندگي و عالم،

لحظات لقاء پروردگار،

لحظات رقص من در برابر مرگ،

بايد زيبا باشد.»