
نامه
به مادرم بنويسيد: مصطفي خنديد
دم از شكايت مزمن نزد به ما خنديد!
به ما که خنده نزد او؛ برای ما از دل
از آن تهِ تهِ دل ـ بر لبش دعا ـ خنديد
به مادرم بنويسيد: اتفاقاً او
در ازدحام غزلهاي پربها خنديد
ملال درد نميريخت در زمان سخن
چه شاعرانه به مفهوم سايهها خنديد
به مادرم بنويسيد: استكاني را
براش گريه فرستد كه بيصدا خنديد
هجوم مبهم يك غربت است در چشمش
كه مخفيانه شبي ساكت و رها خنديد
به مادرم بنويسيد: مثل عزراييل
خيال مشمئزي فصل مرگ را خنديد
تمام عمر به دنبال نور ـ صبح ظهور ـ
كنار كرسي احساس بيهوا خنديد
رسوب دغدغهها را اگرچه ميداند
ولي به مزرعهي خوفِ بيرجا خنديد
وجود مادرم انگيزهي تبسمام است
به مادرم ننويسيد كلهپا خنديد
به مادرم بنويسيد: حال او خوب است
به مادرم بنويسيد: مصطفي خنديد

سر به كويي برم و مهر نمازت باشم
شدم از عشق تو ديوانه و مجنون صفتي
حالتي نيك از آن راز و نيازت باشم
