پيروان شهدا....

امروز توفيق اجباری شد رفتيم به وصیت نامه شهدا سری زدم.

پيامهای شهدا رو که نگاه می کردم، دو سه تا موضوع خيلی به چشم می خورد:

خواهرم حجابت!!!

راه ما را ادامه بدهيد!!!

امام(ره){ ولايت } رو تنها نگذاريد...

با خودم گفتم چه قدر من پيرو شهدام!!!

نمی دانم از چه بگویم و از لاله های به خون تپیده یا از فراموشی آنها ویا ......

بابا جان ! مي‌خواهم از لحظات بي‌تو بودن بگويم. روزهايي كه با ياد تو گذشت. از تنهايي‌هايم. مي‌خواهم با تو حرف بزنم. گوش مي‌كني ؟
تو صداي مرا كه از نگاهم شعله مي‌كشد به خوبي مي‌شنوي. صداي نفس‌هاي گرمت را در عمق لحظه‌هايم احساس مي‌كنم و گرماي دست نوازشگرت را بر گونه‌هايم. گاهي كه گريه مي‌كنم، دستان مردانه‌ات، مرواريد اشك از گونه‌هايم پاك مي‌كند. همين بود كه تنهايي‌هايم را با تو قسمت مي‌كردم و كوچه ثانيه‌هايم را به ياد تو آذين مي‌بستم.
بابا جان ! در آن روزهاي دور، بي‌تو بودن چه سخت بود نبودنت، در گلويم به بغض نشسته است و در نقاشي‌هايم، عكس هيچ مردي را نمي‌كشم. تو را هميشه در قاب پنجره جستجو مي‌كردم.
احساس مي‌كردم از آن دورها برايم دست تكان مي‌دهي و به صورتم لبخند مي‌زني. هميشه با خود فكر مي‌كردم سرانجام روزي مي‌آيي و تكرار اين روزهاي هرزه را مي‌شكني. اين رؤياي زودگذر – اين كه مي‌آيي - مرا غرق در شادي مي‌كرد؛ ولي مي‌دانستم كه جسمت ديگر نخواهد آمد.
مادر مي‌گويد: « آن سال‌ها چيزي به آمدن بهار نمانده بود كه بابا مثل يك شقايق سرخ، سرافراز برگشت، و ما آن بهار را بدون او سپري كرديم. آخر روح بابا توي جبهه جا مانده بود و از همان جا به ملكوت پر كشيد و تنها جسمش را در تابوتي چوبي برايمان آوردند.»
مادر مي‌گويد: « آن بهار را هنوز باور نكرده‌ام. آن روزهايي كه به زبان شعر مي خواندند:
چه بهار سرخيه كه بوي خون مياد ازش
عوض گل، برامون نعش جوون مياد همش
حالا ديگر از آن روزها مدت زيادي مي‌گذرد. ديگر براي آمدنت بي‌تابي نمي‌كنم و با هر صداي زنگي از جاي نمي‌پرم. فقط هر وقت دلم برايت تنگ مي‌شود، مي‌روم سراغ عكست و با آن درد دل مي‌كنم. مي‌دانم كه چشمانت بر همه لحظاتم شاهد است و حرف‌هايم را مي‌شنوي. آرزويم اين است كه بتوانم راهت را آن‌گونه كه خود مي‌خواستي ادامه دهم. هر بهار را با ياد تو سپري مي‌كنم تا آن بيايد، و با زبان اشك مي‌خوانم:
« گُلم در تنگه چزابه گم شد !

نگاهی به تابوت نوشته ها ی

شهدا از شما شرمنده ایم

 در میان های و هوی جمعیت کسی قلمی به دست گرفته و روی پرچم سه رنگ ایران چیزی می نویسد. گله ای ، درد دلی ، خواسته ای ، آرزویی و . . . وقتی سر بلند کنی خیلی ها را چنین می بینی . راستی چه می نویسند ؟

« شهدا از شما شرمنده ایم » . این جمله ای است که بر روی تابوت یکی از شهدا نوشته شده بود . یکی از نکاتی که درمراسم تشیع جنازه شهدا به چشم می خورد، دست نوشته های روی تابوت ها است . هرکسی مطلبی  برآمده از دلش را روی پرچم سه رنگ ایران که تابوت ها را در برگرفته است می نویسد .  در این  نوشته ها دریایی از عشق و معرفت نهفته  است .

دربرخی ازاین دست نوشته ها عده ای عرض ارادت نسبت به اهل بیت کرده واز طریق شهدا به آنان سلام  فرستاده اند : -  السلام علیک یا اباعبداللهعشقم حضرت عباس ،  سلام ما را به آقامون حسین برسانید - سلام مارا به شهدای کربلا برسانید -  و...
برخی دیگر تعجیل در فرج مهدی زهرا  آقا امام زمان (عج) را خواسته اند :  خدایا به حق شهدا فرج آقامون مهدی را برسان- الهم عجل لولیک الفرج  - بیا و انتقام سیلی زهرا را بگیر و...

ولی عمده  مطالب دست نوشته های روی  تابوت ها طلب شفاعت از شهدا است و اینکه فراموشمان نکنید :  بنده حقیر را با خون مطهر و گلگونتان شفاعت کنید -  شهدا مارا فراموش نکنید - بخواهید تا ما هم سرخ بمیریم-التماس دعا-  دست ما و دامان شما-  و ...

در میان نوشته ها این مطالب نیز به چشم می خورد :  سلام مارا به امام برسانید - خداوند پدر و  مادرتان را رحمت کند -  شهادتان مبارک -برای رهبرمان خامنه ای دعا کنید - ای شهیدان مردم مشکل دارند- سلامتی رهبر- شهدا جای شما خالی است -ای حسین که در راه آزادگی به شهادت رسیده ای این پیکر هارا از پدر و مادر شهدا قبول کن - خدایا شهدای خمینی را با شهدای حسینی محشور کن - می خوامت- شهیدان ما رفیق نیمه راهیم - سلام مرا به حاج ... برسان -  شفاعت پدر و مادرم -  پدر جان بیا و مارا بعد از 16 سال چشم انتظاری راحت کن- سلام ای عزیزان ای فرزندان ایران، خوش آمدید - خبری از پدرم  بیاورید و..

براستی این شهدا که بودند ؟.آنها یی که نزد خدا آبرومندند و خواسته هایشان خریدار دارد و ما نیزآنها را واسطه بین خدا و خودمان قرار می دهیم . آیا تا بحال فکر کرده ایم که بعد از آنها چه کار کردیم ؟  اگر کمی به رفتار هایمان خیره بشویم باز به اولین دست نوشته این گزارش می رسیم که :

شهدا ما شرمنده ایم

عصر غربت شهدا:

عصر عصر غربت لاله هاست , اينجا كسي ديگر از شهيدان نمي گويد , از آنان كه تلاطمي هستند در اين دنياي سرد و سكوت ما بعد از شما هيچ نكرديم , چفيه هاتان را به دست فراموشي سپرديم و وصيت نامه هايتان را نخوانده رها كرديم . پلاكهايتان را كه تا ديروز نشاني از شما بود امروز گمنام مانده است . كسي ديگر به سراغ سربندهايتان نمي رود و ديگر كسي نيست كه در وصف گلهاي لاله شاعرانه ترين احساسش را بسرايد و بگويد : چرا آلاله آنقدر سرخ است چرا كسي نپرسيد مزار باكري كجاست و چرا شهيد محمدرضا در قبر خنديد چرا وقتي كه گفتيم : يك گردان كه همگي سربند يا حسين (ع ) بسته بودند شهيد شدند كسي تعجب نكرد
چرا وقتي گفتند : تني معبر عبور ديگران از ميدان مين شد شانه اي نلرزيد چرا هيچ كس نپرسيد : به كدامين گناه هفتاد پاسدار را در شهر پاوه سربريدند وقتي كه گفتيم بعد از پانزده سال پيكر شهيدي را سالم از زير خاك بيرون آوردند كسي تعجب نكرد
چرا كسي از حقوق آن كودكي كه در حلبچه شيميائي شد دفاع نكرد
ولي با نام حقوق بشر حق را پايمال كردند. چرا نمي دانيم شيميائي چيست و زخم شيميايي چقدر دردناك است شايد ما نيز از تاولهاي دستهايشان مي ترسيم كه روزي بتركد و ما نيز شيميائي شويم . شايد اگر رنج آنها را مي ديديم درك مي كرديم كه چطور ميشود يك عمر با درد زيست نميدانم كه چرا كسي نپرسيد چگونه خدا خرمشهر را آزاد كرد !!
اي شهيدان ما بعد از شما هيچ نكرديم . آن نداي يا حسين (ع ) كه ما را به كربلا نزديك و نزديكتر مي كرد ديگر بگوش نمي رسد. يادتان هست كه گفتيد سرخي خونمان را به سياهي چادرتان به امانت مي دهيم . ما امانت دار خوبي نبوديم و خونتان را فرش راه رهگذران كرديم . يادتان هست هنگامي كه گفتيد : رفتيم تا آسماني شويم و شما بمانيد و بگوئيد كه بر ياران خميني (ره ) چه گذشت . رفتيد ولي يادمان رفت كه حتي يادمانتان را در يك هفته برگزار كنيم . جايتان خالي اينجا عده اي فرهنگ شهادت را خشونت طلبي مي نامند و شهيد را خشونت طلب
وقتي حكايت شما را گفتيم فقط پچ پچي از سر تا سف سر دادند و رفتند تا صلح را در كتاب جنگ و صلح تولستوي جستجو كنند. رفتند تا با نام شهيد كيسه بدوزند ولي نفهميدند كه چطور بسيجيان همپاي امامشان جام زهر را نوشيدند و چقدر سخت بود.
ديگر كسي نيست تا قلب رهبر امت را شاد كند. عده اي مصلحت ديدند كه مقابل توهين به اسلام و شهيد سكوت كنند ولي ما مصلحت خويش را در خون رقم زديم . راست گفته اند : كه بهشت را به بها ميدهند نه به بهانه و ما عمري است كه بهانه بهشت را ميگيريم .
آري بسيجيان !! ميدانم كه از آن روزي كه تمام شهيدان را بدرقه كرديد و برگشتيد دلهايتان را در سنگرها جا گذاشتيد , ميدانم كه هنوز هم دلهايتان هواي خاكريزهاي جنوب را مي كند و مي دانم كه ديگر كسي از بسيج نمي گويد , ولي بدانيد كه تا شما هستيد ما مي توانيم از همت بشنويم و از خاطرات حسين خرازي لذت ببريم , تا شما هستيد ميدانم كه رهبر تنها نيست و تا شما هستيد تنها عشق , تنها ميداندار اين عرصه است . امروز كساني از شهيدان سخن مي گويند كه از ديدن فشنگ نيز واهمه دارند.
كساني دم از شهادت مي زنند كه با شنيدن صداي آژير تا كفشهايشان زرد مي شود ولي در ميدان عمل جز سكوت چيزي از آنها نمي بيني .
ما مانديم تا امروز از آنان بگوييم و فرياد برآوريم « ما از اين گردنه آسان نگذشتيم اي قوم » ما مانديم كه نه يك هفته بلكه سالهاي سال از آنان بگوييم . چرا كه خون آنان است كه مي تپد. و يادمان نرود كه اگر امروز در آسايش زندگي مي كنيم مديون آنانيم .
مديون حماسه هايي كه آنان آفريدند. يادمان نرود كه ما هنوز بايد جواب بدهيم كه « بعد از شهدا چه كرديم »